یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا.

خرید بک لینک

نوچ. توی بلاک کروم اونقدرا هم موفق نبودم و آخر شبی اینستا رو رصد کردم متاسفانه :)) باشد که اندک اندک بزارم کنار این اعتیاد رو!

یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا....

ما را در سایت یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:57

شاید توی نقطه ی بدی گیر افتادم. هر روز تعداد چیزایی که دلم میخواد از یادم برن زیاد تر میشه. از اون طرف، یه روز مثل امروز پیش میاد که از صبح تا شب بشینم سر تمرین دیتابیس. که هیچ چیز دیگهای تو سرم نباشه به جز اینکه سریعتر تمرین رو بزنم تموم شه بفرستمش. اما موقعی که رها میشم از تمرین، یادم میاد چقدر این ساعاتی از امروز که مشغول تمرین بودم دوست داشتنی نیستن. نه اینکه تمرین دیتابیس رو دوست نداشته باشمها... اتفاقن گرچه با دید دوست داشته شدن به درسش نگاه نمیکنم، ولی تمرین زدنش رو دوست دارم. چیزی که اذیتم میکنه، وجود دیتابیس نیس. دوست داشته نشدن امروز به خاطر اینه که فکرایی که دوسششون دارم ازم دور بودن. و این رو توی لحظهای که داشتم درصد پر شدن آپلود فایلم رو میدیدم متوجه شدم. اینکه من قلباً خواستار تموم شدن داستانای توی سرم نیستم. گرچه عقلاً هستم.نمیدونم ته دلم چیه دیگه. اما هرچی هست، قطعا تموم شدن و فراموش کردن نیس.خلاصهی خلاصهش اینکه:دل تنگ و دست تنگ و جهان تنگ و کار تنگاز چهار سو گرفته مرا روزگار تنگپ.ن: تیای اتوماتام چقدر دختر گوگولیایه! بهم زنگ زد گفت برام فیلم و کتاب جبر خطی آورده ^_^ منم خیلی پررو بش گفتم شرمنده تمرین دیتابیس دارم نمیرسم بیام بگیرم. گفت باشه شنبه نیم ساعت زودتر بیا تا فیلما رو بیارم و صحبت کنیم. یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا....

ما را در سایت یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:57

به این نتیجه رسیدم وقتایی که کلافهام هیچ چیز، نه گوش دادن آهنگ، نه خوندن کتاب مورد علاقهام، نه فکر، هیچکدوم حالمو خوب نمیکنن. شاید فقط ارتباط با آدمهاست که خوبم میکنه. اونم احتمالا فقط چون از یادم میبره بقیه چیزا رو.بعد به این نتیجه رسیدم از شبکههای اجتماعی لفت نخواهم داد ولی نصبش هم نخوا۶م کرد رو گوشیم. ولی شاید شبی یه بار کروم رو آنبلاک کنم و سر بزنم، حرف بزنم.میدونم امید واهیایه خوب شدن حالم! کلافگی دیگه دائمی شده و کیه که بدونه چی میگذره اینجا، این بالا. یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا....

ما را در سایت یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:57

انگار که امروز برف باریده بود به آسمون شهر. اینقدری که سفید بود سرتاسر. روی تاب نشسته بودم تاب میخوردم. سرم کامل رو به آسمون بود و این همه سفیدی. وسط تاب خوردنم هی آسمون سفید کاملا میشد، هی چهارتا شاخهی درخت گردوی بالای سرم وارد کادر میشد. هی خارج میشد، باز میاومد. یه درخت گردوی مسن، قدیمی و پیر. یه زمانی چه گردوهای خوشمزهای داشت و چقدر زیاد. اما به مرور ثمرش کم و کمتر شد. سال اولی که دیدمش یادمه اونقدری گردو داشت که کفاف چندین ماهمون رو میداد به تنهایی. لااقل یه هفته داشتیم ازش گردو برمیداشتیم و آخرشم نصفش موند به درخت، سهم کلاغا شد لابد. ولی امسال اصن یادم نمیاد یه گردو هم ازش خورده باشم. درخت بی برگ و بار و پشت سرش یه آسمون پوشیده شده از برف. جلوی چشمم میاومد و میرفت. یه آن فکر کردم چقدر پاییزم. قدر همین درخت گردو. به همهی ترسام فکر میکردم. ترسایی که به خاطر گذشتهست و برای آینده. به همهی چیزایی که شاید ته دلم نیست از یاد بردنشون ولی انگار محکومم به فراموشیشون. اتفاقایی که شاید هر روز منتظرشونم، بیبهانه، ولی اونقدر اتفاق نیفتادن که تا حالا باید به اتفاق نیفتادنشون عادت می کردم، ولی نمیتونم. باز هم نمیفهمیدم من جوون دانشجو، چی میخوام دیگه که پاییز نباشم؟ چرا باید به ذهنم برسه که «چقدر پاییزم»؟ ولی همیشه دلیلی هست برای پاییز بودن. پاشدم برم یه چایی بردارم. توی یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا....

ما را در سایت یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:57

یادم اومد که خواب جنگ دیدم دیشب. چند متر دور تر از همون تاب و همون درخت گردوی قدیمی، ایستاده بودم. چند تا سرباز اسلحه به دست، پشت به من به حالت آماده باش برای تیربارون نشسته بودن. بابام اومد کنارم. یه باره یه تانک وارد شد و سربازا شروع کردن به شلیک. ولی تانک چیزی شلیک نمیکرد و فقط جلو میاومد. سربازا خیلی خونسرد بودن در حالی که من توی خواب، لرزش بدنم توی واقعیت رو احساس میکردم. وسط همون اوضاع برکشته بودن به حرف زدن با ما. یعنی من و بابام داشتیم حدس می زدیم که چه خبره،و شروع کردیم به پرسیدن ازشون که چه خبر شد یهو، تا یک ساعت پیش که اوضاع امن و امان بود؟ فارسی حرف میزدن و با آرامش. یادم نیس چی گفتن. ولی یادمه برداشتم این بود که اینها یه سری دشمن خیرخواهن :)) بعد دیگه یادم نیست چی شد.یه خواب دیگه هم دیدم. میخواستم برم میدون نقش جهان. تنها هم بودم. وارد که شدم انگار تاریک بود همهجا و فقط چیزی که دیدم این بود که یه خانوم با روبنده، در حدی که حتی چشمهاش هم پیدا نبود، با سرعت با دوچرخهش از جلوم رد شد در حالی که صدای خندهش میاومد. و یه خانوم روبنده دار دیگه و یه آقای با عبای عربی به دنبالشن شاد و خندان. یه نگاه کلی به میدون کردم و نمیدونم چرا به ذهنم رسید که آهان شهرداری قرار بود امشب یه شبیه سازیای از میدون ۷۰ - ۸۰ سال پیش داشته باشه :)) بعد خب قرار بود یه سری انیمیشن و اینا یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا....

ما را در سایت یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 36 تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:57

هومممم...اگه تابستون نخوام برم کارآموزی، اگه باز حس نکنم «اگه تابستون هیچ کار نکنی عقب میافتی، بعد غصه میخوری» اگه این آدمای مغرور پر مدعای هر روزه، یادم نیارن که میتونم بیش از اینا پیشرفت کنم اگه وقت قدرمو بدونم، جوری که اونا فک میکنن قدر وقتو دونستن و الانم خیلی خفنن و خفن ترینهای عالمن، دوس دارم مامان بابا رو راضی کنم بیان بریم تابستون رو توی این روستا زندگی کنیم. روستایی که از یه جایی به بعدش توی کوچه ها تک و توک ماشین میبینی... با دوچرخه میشه رفت و اومد اما همه پیاده میان و میرن... همه زیباعن... آرامش و سکوت و هوای خوب... یکم، همین سه ماه، دور از همه چیز زندگی کردن، میشه یعنی؟ قشنگ ترین توریستها میان حتی... قشنگ ترین خونهها اینجاست، قشنگ ترین کوچهها، قشنگ ترین پیرزنها و پیرمردها... قشنگ ترین لباسا... خودشون فکر میکنن ما آدمای شهری حسرتشون رو میخوریم؟+ اینجا کلی غر غر نوشته بودم اما بعد پاکشون کردم چون نخواستم خیال خوب زندگی توی این روستا رو با فکرای دوست نداشتنیم خراب کنم :) یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا....

ما را در سایت یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:57

به نمایندگی از همه پستایی که نوشته میشن و پاک میشن.

یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا....

ما را در سایت یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:57

همینقدر بگم که زندگی آدما بی داستان نمیشه. ما بزرگ و بزرگتر میشیم و آروم آروم میفهمیم که داریم واقعا زندگی میکنیم اون فیلمایی رو که یه عمر گفتیم «مگه میشه چنین اتفاقی واقعا بیفته؟».ولی همونجور که فیلما تموم میشن، بخوای و نخوای، هر کدوم از داستانای ما هم یه روز تموم میشن. شاید دو روز، شاید دو هفته، شاید دو ماه، شاید دو سال... شاید خوب، شاید بد... شاید زشت و شاید زیبا... تموم میشن یه روز. هیچی نمیمونه ازشون. شاید تموم شن و حسرت بخوریم. شاید هم خوشحال باشیم از تموم شدنشون. بزرگ میشیم باهاشون. آروم آروم میفهمیم پشت خوب و بد و زشت و زیبا و طولانی و کوتاهشون، غمانگیزترین و مسرتبخشترینشون، خدا نشسته و داره لبخند میزنه :)منم آخر یکی از همین داستانام. :) روی نقطهی پایانیام و دارم میرم سرخط :) یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا....

ما را در سایت یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:57

هوممم... چقدر وصف کنندهس این آهنگ... :) پ.ن: میدونم آهنگ میگه بادبادک و اینا بادکنکن :) ولی خب... هر کس این انیمیشن آپ رو دیده، اون لحظهای که این خونه شروع کرد به بالا رفتن، ذوق نکرده از ته دل؟ به سبب ذوق اون لحظه... ذوق بچگی... ذوق بی فکری... :) [محسن چاووشی - آلبوم حریص - بادبادکای رنگی] متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.param name="AutoStart" value="False"> یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا....

ما را در سایت یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:57

متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="False"> یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا....

ما را در سایت یک - لبخندت را فراموش مکن آیدا. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:57

صفحه بندی